تبليغاتX
تا رنگین کمان..


تا رنگین کمان..

دختر:موجودی است که:

وقتی تعجب میکند میگوید واااااااااا!!

وقتی خوشحال است میگوید بمیری الهییییییی!!

وقتی غمگین است آه میکشد

وقتی میترسد جیییییییغ بنفش میکشد

وقتی بدش می آید میگوید ویشششش .

وقتی خوشش می آید میگوید ووییییی.

همه عناصر ذکور گیتی در عشق او واله و سرگردانند . تاریخ تولد و شماره کفش با جناق

پسر عمه ی دختر خاله ی داماد همسایه ی پوریا پور سرخ را میداند !

از سوسک اصولا نمیترسد بلکه چندشش میشود!!!

 

    روزدختر رو به همه دختران امروزدیروزفردا 

 

تبریک میگم به خصوص همکلاسی های گرامی !!

 

امیدوارم همیشه سلامت و شاد باشید !!

نوشته شده در پنجشنبه 7 مهر1390ساعت 0:39 توسط مجید شجاعی زاوه|

با عرض سلام خدمت دوستان و همکلاسی های عزیز :

اونایی که هنوز به وبلاگ کمیته سر نزدن یک سری بزنن انگار یک خبرایی داره میشه !!

 انگار بوی درس و دانشگاه داره میاد !!!!

 انگار خوشی های تابستون داره تموم میشه و

دوباره درس و بحث و کلاس و دوستان همه دارن دوباره میان

 تا فرصت دارید از زمان باقی مانده نهایت استفاده رو ببرید

 البته اگه تا الان هیچ کاری نکردین واسه تفریح و شادیتون!!!

هنوز دو  سه  هفته مونده  تا خبر اصلی خودش بیاد  هنوز  وقت هست !!!!!!!!

                                                                                                              خوش باشید

نوشته شده در شنبه 5 شهریور1390ساعت 4:48 توسط مجید شجاعی زاوه|

 

بانگ شیون بلنداست و گویی این همه ناله را پاسخی نیست.

زمینیان در ماتمند و آسمانیان چشم انتظار و علی چون همیشه مظلوم...

امشب عجب حالی دارد حسن، نمی‌داند از غم فراق پدر بگرید یا بر این وصال ابدی غبطه خورد و حسین همچنان به پدر می‌نگرد ، پدر که غریبانه در بستر جهل کوفیان خفته.

علی را در محراب عشق کشتند ،

فرق عدالت را در شام سیاهی شکافتند و نخواستند آفتاب، ظلمت شب‌هایشان را روشن کند .

علی غریب و تنها، شکوه در چاه می‌کرد، نخلستان‌های کوفه هیچگاه ناله‌های شبانه‌اش را از یاد نخواهند برد .

دل آسمانی‌اش پر بود از عشق خدا و همین عشق او را به عرشیان پیوند می‌زد و امشب عرش را در مقدمش، آذین بسته‌اند

علی رهسپار است و دلها در پی او روان،

او می‌رود و حسرت ابدی جهان را فرا می‌گیرد،

چرا که علی یگانه بود ...

دل را ز شرار عشق سوزاند علی(ع)، یک عمر غریب شهر خود ماند علی(ع)

وقتی که شکافت فرق او در محراب، گفتند مگر نماز می خواند علی(ع)

 

شهادت مولای متقیان حضرت علی(ع) را به تمام شیعیان تسلیت عرض می نمایم.

باتشکر از دوست عزیز(آقا یا خانم  .... ) که این متن رو برامون فرستادن

 

نوشته شده در شنبه 29 مرداد1390ساعت 3:14 توسط مجید شجاعی زاوه|

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟

 

غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدیم و به شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم دومین روز

 

بارانی چطور؟ پیش بینی اش را کرده بودی چتر آورده بودی و من غافلگیر شدم   سعی می کردی من خیس

 

نشوم و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود.

 

و سومین روز چطور؟ گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری چتر را کامل بالای سر خودت

 

گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد . و و و و چند روز پیش را چطور؟ به خاطر داری؟ که با یک چتر ا

 

ضافه آمدی و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم . .

 

. فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم تنها برو . . 

 

نوشته شده در پنجشنبه 20 مرداد1390ساعت 12:32 توسط مجید شجاعی زاوه|

سلام بچه ها!امروز واستون یک طنز تلخ و معنادار رو که موقع وبگردی پیدا کردم گذاشتم که امیدوارم شما هم درکش کنین!

از مردم دنيا سوالي پرسيده شد و نتيجه آن جالب بود:

 سؤال  از اين قرار بود:

 نظر خودتان را راجع به كمبود غذا در  ساير كشورها صادقانه بيان كنيد؟ 

و جالب اینکه كسي جوابي نداد

چون:

در آفريقا كسي نمي دانست 'غذا' يعني  چه؟

در آسيا كسي نمي دانست 'نظر' يعني چه؟

در اروپاي شرقي كسي نمي دانست 'صادقانه' يعني چه؟

در اروپاي غربي كسي نمي دانست 'كمبود' يعني چه؟

و در آمريكا كسي نمي دانست 'ساير كشورها' يعني چه؟

 

نوشته شده در چهارشنبه 12 مرداد1390ساعت 14:11 توسط کامران ابراهیمی|

 

نشسته بودم رو نیم‌کتِ پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید.

سنگ می‌انداختم بهشان. می‌پریدند، دورتر می‌نشستند.

کمی بعد دوباره برمی‌گشتند، جلوم رژه می‌رفتند. ساعت از

وقتِ قرار گذشت. نیامد.

نگران، کلافه، عصبی‌ شدم. شاخه‌گلی که دستم بود سَرْ خَم

کرده داشت می‌پژمرد.

طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی

کردم سرِ کلاغ‌ها.گل را هم انداختم زمین، پاسارَش کردم.

گَند زدم بهش. گل‌برگ‌هاش کَنده، پخش، لهیده شد. بعد،

یقه‌ی پالتوم را دادم بالا، دست‌هام را کردم

تو جیب‌هاش، راهم را کشیدم رفتم. نرسیده به درِ پارک،

صِداش از پشتِ سر آمد.

صدای تندِ قدم‌هاش و صِدای نَفَس نَفَس‌هاش.

 برنگشتم به‌ رووش. حتی برای دعوا، مُرافعه، قهر.

از در خارج شدم. خیابان را به دو گذشتم.

هنوز داشت پُشتم می‌آمد. صدا پاشنه‌ی چکمه‌هاش را می‌شنیدم.

می‌دوید صِدام می‌کرد.

آن‌طرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پُشتَ‌م بِش بود.

کلید انداختَ‌م در را باز کنم، بنشینم، بروم. برای همیشه.

باز کرده نکرده، صدای بووق ترمزی شدید و فریاد ناله‌ای کوتاه ریخت تو گوش‌هام تو جانم.

تندی برگشتم. دیدمش. پخشِ خیابان شده بود.

به‌روو افتاده بود جلو ماشینی که بِش زده بود و راننده‌ش

هم داشت توو سرِ خودش می‌زد.

سرش خورده بود روو آسفالت، پُکیده بود و خون، راه کشیده

بود می‌رفت سمتِ جوویِ کنارِ خیابان.

ترس‌خورده هول دویدم طرفش. بالا سرش ایستادم.

مبهوت.

گیج.

مَنگ.

هاج و واج نِگاش کردم.

توو دستِچپش بسته‌ی کوچکی بود. کادو پیچ. محکم چسبیده بودش.

 نِگام رفت ماند روو آستینِ مانتوش که بالا شده،

ساعتَ‌ش پیدا بود.

چهار و پنج دقیقه. نگام برگشت ساعت خودم را سُکید.

چهار و چهل و پنج دقیقه!

گیج درب و داغان نگا ساعت راننده‌ی بخت برگشته کردم.

عدلْ چهار و پنج دقیقه بود!!

 

اخه چرا بايد عجله كنيم !!!!!!!!!!!!!

 

نوشته شده در شنبه 25 تیر1390ساعت 12:57 توسط مجید شجاعی زاوه|

روزی رسول خدا (صل الله علیه و آله) نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد.

پیامبر(صل الله علیه و آله) از او پرسید:

ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی.

آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟

عزارئیل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:…

۱- روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست همه سر نشینان

کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم

دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد

شد، من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت.

۲- هنگامی که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت و همه توان و

امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات برای ستونها و

سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل نمود. وقتی خواست به دیدن باغ برود همین که خواست

از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان

از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم، آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر

کرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدین جهت که او عمری را به امید دیدار باغی که ساخته بود

سپری کرد اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد.

در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر (صل الله علیه و آله) رسید و گفت ای محمد! خدایت سلام

می رساند و می فرماید: به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکی بود که او را از

دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم و او را بی مادر

تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد و خود بینی و تکبر نمود و

پرچم مخالفت با ما بر افراشت، سر انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانیان بدانند که

ما به آدمیان مهلت می دهیم و لی آنها را رها نمی کنیم.

 

نوشته شده در چهارشنبه 8 تیر1390ساعت 0:39 توسط مجید شجاعی زاوه|

 سلام بچه ها

نمیدونم تا حالا شده دلتون بخواد برگردین به گذشته و بچه بشین!من که خیلی وقتا آرزو می کنم فقط واسه چند لحظه برگردم به زمانایی که خیلی راحت از کنارشون گذشتم و با آرزوی بچه گانه ی زودتر بزرگ شدن گذروندمشون!دنیای عجیبیه!هیچ وقت آدم به چیزی که داره قانع نیس!کوچیک که بودیم دوست داشتیم زودتر بزرگ شیم و حالا...

شاید شما هم دوست داشته باشین برگردین به گذشته...به یکسال پیش زمانی که داشتین میخوندین واسه کنکور و خیلیاتون آرزوتون بود که دقیقا همین جایی باشین که الان هستین!به پنج سال پیش وقتی همه دغدغه تون مدرسه بود و اینکه چقد ما بدبختیم که باید هرروز ساعت ۷ بیدار شیم!یا زودتر از اون به اینکه چرا ما زودتر بزرگ نمیشیم که اینقد مشق ننویسیم!

اما من میخوام برگردونمتون به قبلتر از اون...به اون زمانی که همه ی دنیامون تو دایره دستای یک نفر خلاصه میشد!نه نپتون میشناختیم نه پلوتون!نه دالتون میشناختیم نه رابینسون!!برای ما دنیا از عرض شونه های هون یک نفر بیشتر نبود!کسی که به خاطر دونه دونه چین های پیشونیش بهش مدیونیم!کسی که بذر محبتش رو یک لحظه هم از ما دریغ نکرد تا ذره ذره قد بکشیم!کسی که با خاک آغوشش واژه مهربونی رو واسه مون معنی کرد!

مادر

روز مادر رو هر چند که دیر شد(به خاطر امتحان) به همه ی مادرای دنیا تبریک میگم و دست همشونو میبوسم!امیدوارم هممون قدر این نعمت رو بدونیم!خصوصا اون دوستایی که الان پیش خانواده شونن و فرصت بیشتری دارن!ازین فرصت طلایی استفاده کنید!

زندگی قانون باور ها و لیاقتهاست ، همیشه باور داشته باش لایق بهترین هایی!

نوشته شده در چهارشنبه 4 خرداد1390ساعت 17:7 توسط کامران ابراهیمی|

خی دیگه فکر کنم تمام دوستانی که به وبلاگ سر میزنن نظرشون رو دادن  و چون دیگه داریم به زمان درس خوندن نزدیک میشیم  و فرصتی نیست  ترین های این ترم رو شروع میکنیم.

از اونجاییکه شناختتون نسبت به همکلاسیا بیشتر شده از هر ترین فقط یکی بگید تا زیاد شلوغ نشه حالا اگه بیشترم گفتید اشکال نداره.../// فقط با اسم خودتون نظر بدید.

مشکوک ترین  /  شوخ ترین   /  درس خون ترین  /  بی خیال ترین / شاد ترین / خوش تیپ ترین / مظلوم ترین / شجاع ترین / رمانتیک ترین / پر سروصدا ترین / با معرفت ترین / فشن ترین/ضدحال ترین/ خواب الود ترین/باجذبه ترین

اصلاحیه:

دوستای عزیز اگه میخواین نظری بدین لطفا با اسم خودتون بدین!اینطوری دیگه بعدا هم انشالله توش حرفی نیس!نظراتی هم که تا الان بدون اسم داده شده حذف میشه!دوستانی که با اسم مستعار نظر دادن هم اگه دوست داشتن میتونن دوباره با اسم واقعیشون بیان و شرکت کنن!

نوشته شده در دوشنبه 2 خرداد1390ساعت 21:27 توسط مجید شجاعی زاوه|

ایا با برگزاری ترین ها  موافقید؟

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 29 اردیبهشت1390ساعت 17:45 توسط مجید شجاعی زاوه|

انگليسی ها ميگن Ladies First‌ يعني اول خانومها (خانمها مقدم ترند).


ولي خوب كه دقت مي كنيم ما هم در فارسي هميشه جنس مونث رو اول مي ياريم معلوم مي شه نه تنها عدم تساوي حقوق زن و مرد افسانه است بلكه خانومها خيلي مقدم تر هستند.
براي مثال:
زن و شوهر
زن و مرد
عروس و داماد
مرغ و خروس


جدا تا حالا شده اين تركيبها رو بر عكس بگيد اصلا انگار خنده دار ميشه اگه مثلا بگيد شوهر و زن!!!


تازه اگه به عبارت جشن ازدواج دقت كنيد علي رغم اينكه تمام هزينه ها رو داماد بيچاره مي ده بازم مي گيم بريم عروسي!

نوشته شده در جمعه 16 اردیبهشت1390ساعت 0:52 توسط مجید شجاعی زاوه|

 

لطفا تا اخرش بخونید ......................


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 9 اردیبهشت1390ساعت 0:8 توسط مجید شجاعی زاوه|

 

( امیدوارم خوشتون بیاد و شما هم یادتون بیاد ؛ )

>>>شما یادتون نمیاد، اون موقعها مچ دستمون رو گاز می گرفتیم، بعد با خودکار بیک روی جای گازمون ساعت می کشیدیم .. مامانمون هم واسه دلخوشیمون ازمون می پرسید ساعت چنده، ذوق مرگ می شدیم …

بقیش ادامه مطلب...


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 31 فروردین1390ساعت 19:35 توسط مجید شجاعی زاوه|

 

 

نوشته شده در دوشنبه 22 فروردین1390ساعت 22:46 توسط مجید شجاعی زاوه|

سلاااااااااااااام بچه ها

ساعاتی بیشتر تا شروع سال  ۱۳۹۰ خورشیدی و ۷۰۳۳ میترایی آریایی و ۳۷۴۹ زرتشتی نمونده...

فکر کنم الان همتون یا حداقل بیشترتون!! منتظر ساعت ۲:۵۰:۴۵ هستین تا سال نو رو جشن بگیرین و حسابی بترکونین!!

امیدوارم که این نوروز واقعا براتون روزی نو باشه و سال جدید مقدمه ای باشه واسه یک شروع نو واسه هممون و گرمی بهار سردی رو از دل هممون بیرون کنه!!

امیدوارم که امسال گفتار نیک و پندار نیک و کردار نیک رو سر لوحه ی کارتون قرار بدین!

چه بهونه ای بهتر از نوروز واسه تغییر؟! همین الان,همین الان وقتشه که از طبیعت یاد بگیریم و یه تجدید نظری تو رفتارمون بکنیم!

برچهره گل شبنم نوروز خوش است

در صحن چمن روی دل افروز خوش است

از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست

خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است(خیام)

عیدتون مبارک

نوشته شده در یکشنبه 29 اسفند1389ساعت 20:42 توسط کامران ابراهیمی|

 

 ايستگاه تصاوير

 

بريد ادامه مطلب ...


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 15 اسفند1389ساعت 11:12 توسط مجید شجاعی زاوه|

 

*مرد کلمه را کشف کرد و مکالمه اختراع شد

-زن مکالمه را کشف کرد وشایعه  را اختراع کرد

*مرد قمار را کشف کرد و کارت های بازی اختراع شد

-زن کارت های بازی را کشف کرد و جادوگری را اختراع کرد

*مرد کشاورزی را کشف کرد و غذا اختراع شد

-زن غذا را کشف کرد و رژیم غذایی را اختراع کرد

*مرد تجارت را کشف کرد و پول اختراع شد

-زن پول را کشف کرد و خرید کردن اختراع کرد

*مرد از آن به بعد چیز های زیادی را کشف کرد

-ولی زن همچنان خرید می کرد.................................

 

نوشته شده در جمعه 13 اسفند1389ساعت 3:15 توسط مجید شجاعی زاوه|

سلام به همگی

بلاخره این ترم کمیته علمی تشکیل شد.

وبلاگ کمیته علمی: www.scds-89.persianblog.ir

جزوات در اين وبلاگ قرار داده خواهند شد.

منتظرتون هستيم                    

نوشته شده در شنبه 23 بهمن1389ساعت 10:34 توسط مریم رزمی|

 

مردی مقابل گل فروشی ايستاد.او می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر ديگری بود سفارش دهد تا برايش پست شود .

وقتی از گل فروشی خارج شد ٬ دختری را ديد که در کنار درب نشسته بود و گريه می کرد. مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد : دختر خوب چرا گريه می کنی ؟


دختر گفت : می خواستم برای مادرم يک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است . مرد لبخندی زد و گفت :با من بيا٬ من برای تو يک دسته گل خيلی قشنگ می خرم تا آن را به مادرت بدهی.

وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضايت بر لب داشت. مرد به دختر گفت : می خواهی تو را برسانم ؟ دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهی نيست
!

مرد ديگرنمی توانست چيزی بگويد٬ بغض گلويش را گرفت و دلش شکست. طاقت نياورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گلي گرفت و ۲۰۰ کيلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هديه بدهد
.

شکسپير می گويد: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری، شاخه ای از آن را همين امروز به من هديه کن

نوشته شده در پنجشنبه 21 بهمن1389ساعت 23:52 توسط مجید شجاعی زاوه|

سلام همکلاسیا. با خوندن این مطلب می فهمین که الان داریم مثل آدم زندگی می کنیم!

پس قدر این دوران رو بدونیم:

خدا خر را آفرید و به او گفت: تو بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سر می رسد. و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود. و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد...

خر به خداوند پاسخ داد: (بقیه در ادامه ی مطلب)


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 16 بهمن1389ساعت 14:15 توسط امیررضا(نماینده) مشرقی|

دکتر علي شريعتي : زن عشق مي کارد و کينه درو مي کند / ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر مي تواند يک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن 4 همسر هستي/ براي ازدواجش در هر سني اجازه ولي لازم است و تو هر زمان بخواهي به لطف قانونگذار ميتواني ازدواج کني / در محبسي به نام بکارت زنداني است و تو ... / او کتک ميخورد و تو محاکمه نمي شوي / او ميزايد و تو براي فرزندش نام انتخاب ميکني او درد مي کشد و تو نگراني که کودک دختر نباشد / او بيخوابي ميکشد و تو خواب حوريان بهشتي را ميبيني / او مادر ميشود و همه جا ميپرسند نام پدر / و اين ها همه کينه است در قلب مالامال از درد .......
نوشته شده در شنبه 16 بهمن1389ساعت 11:13 توسط مجید شجاعی زاوه|

اگر  بار گران بودیم رفتیم اگر نامهربان بودیم رفتیم.

سلام سلام سلام.اره دیگه منم مثه ترم 1 دارم میرم! یادمه روز اولی که این وبلاگ رو ساختم فک نمیکردم یه روزی بخوام ازش جدا بشم.خیلی سخته.اما این وبلاگ یه سری مشکلا ت جلو روی من گذاشت که دیگه نمیخوام باهاشون مواجه بشم
،واسه همین بهترین راه اینه که من توی این وبلاگ نباشم.در عوضش همکلاسیهای دیگه مون هستن و ایشالله اینجا رو میگردونن.

اگه تو این وبلاگ کاری کردم که کسی ازم ناراحت شد،همینجا ازش معذرت میخوام.مخصوصا از آقا یا خانم "؟" که توی پست های آخرم یه کم اذیتشون کردم.به هر حال هیچ آدمی بی عیب و نقص نیست.

امیدوارم روزهای خوبی پیش روی همتون باشه

شاد باشید

خداحافظ

نوشته شده در چهارشنبه 6 بهمن1389ساعت 12:9 توسط مدیر وبلاگ|

با سلام .با عرض تسلیت به مناسبت اربعین حسینی و آرزوی قبولی عزاداری های همه عزیزان.

 امیدوارم تو این مدت اندک خستگی های امتحانات از وجودتون پاک شده باشه و خودتون رو آماده کرده باشین تا از روز شنبه سر کلاس حاضر باشین .البته میدونم این یک هفته به جایی نمیرسه ولی همین هم خودش خیلیه .  تو این مدت امتحانات مدیریت محترم زحمت کشیدن و وبلاگ رو گرم نگه داشتن حالا من اومدم تا دوباره وبلاگ رو بفرستم هوا ولی اولین مطلب رو باز هم با عشق و عاشقی شروع میکنم .امیدوارم خوشتون بیاد .....

 

 اميري به شاهزاده خانمي گفت : که من عاشق توام .

شاهزاده به او گفت : از من زيباتر خواهرم است كه در پشت سر توست .

امير برگشت ونگاه كرد ولي كسي را نديد .  شاهزاده به او گفت : تو  عاشق نيستي ،عاشق به غير نظر نظر نميكند.

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 5 بهمن1389ساعت 23:16 توسط مجید شجاعی زاوه|

بالاخره رفت!!!!


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 29 دی1389ساعت 14:19 توسط مدیر وبلاگ|

 

انگار روز خداحافظی اش نزدیک است....

نوشته شده در جمعه 24 دی1389ساعت 12:46 توسط مدیر وبلاگ|

 بلاخره بعد کلی انتظار مشهد هم برف آمد تا پاسخ دندان شکنی به اون دسته از افراد که به بدی از هوای مشهد یاد میکردنند بدهد. امیدوارم در این روزهای  سرد زمستانی با گرمای امتحانات سردی هوا را فراموش کنید.
نوشته شده در دوشنبه 20 دی1389ساعت 23:35 توسط مجید شجاعی زاوه|

میگویند میخواهد کسی از جمع ما برود؟؟؟؟

نوشته شده در شنبه 18 دی1389ساعت 21:10 توسط مدیر وبلاگ|

میگویند میخواهد خبری شود؟؟؟

نوشته شده در پنجشنبه 16 دی1389ساعت 1:25 توسط مدیر وبلاگ|

دوستان سلام

میدونم همتون سخت مشغول خوندن توراکس هستید به همین دلیل هم خیلی وقتتون رو نمیگیرم.

این پست یک فراخوان برای دعوت به همکاریه:                    تشکیل کمیته علمی

این کار رو باید زودتر انجام میدادیم یعنی همون اولای ترم ولی خوب ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه است.

از کلیه همکلاسی های عزیز دعوت می کنم که توی این کمیته شرکت کنن

تشکیل این کمیته مزایای زیادی داره:

1- برای افراد درسخون کلاس: این طوری می تونن به همکلاسی هاشون کمک کنن و زکات علمشون رو پرداخت کنن

2- برای افراد درس نخون کلاس: این طوری در طول ترم درس ها رو می خونن و درس ها برای شب امتحان نمی مونه

دوستانی که تمایل دارن در این کمیته عضو بشن می تونن به اینجانب مراجعه و اعلام آمادگی کنن.

با تشکر

پ ن 1: تشکیل این کمیته به نفع همه بچه های کلاس هست پس امیدوارم استقبال بشه.

پ ن 2: این مسئله باعث ایجاد چند دسته شدن بچه های کلاس شده مخصوصا در بین خانمها که این کار میتونه از چند دسته شدن کلاس جلوگیری کنه.

نوشته شده در یکشنبه 5 دی1389ساعت 10:50 توسط مریم رزمی|

انا لله و انا اليه راجعون

دوست عزيز،خانوم مهديه ياوري پور

با نهايت تاثر وتاسف در گذشت پدر بزرگ گراميتون رو بهتون تسليت عرض ميکنيم.ما رو در غم خودتون شريک بدونيد.

نوشته شده در یکشنبه 5 دی1389ساعت 10:29 توسط مدیر وبلاگ|


آخرين مطالب
» روز دختر
» داره یک اتفاقی میافته!!!!!!!
» شهادت امام علی(ع)
» اولین روز بارانی
» يعني چه؟!
» داستان قرار
» قبض روح
»
» ترین هااااااااا
» ..........
Design By : Pars Skin